دشمن مهربون!
چه روزای خوبی می تونست باشه اون روزا که تو با حماقتهای
خودت همه چی و به گند کشیدی!
رفتی کنار دشمنای من و مجبورم کردی با تو هم بجنگم.
هنوز هم نفهمیدی چی رو از دست دادی!
و می ترسم هرگز هم نفهمی!!!
اصرا رداری توی مرداب حماقت خودت دست و پا بزنی.
من با همه جنگیدم.با هر کسی که رو به روی من بود.
من تو رو رو به روی خودم دیدم.من تو رو کنار دشمن ها دیدم.
من تو رو دشمن خودم می دونم.
من همه رو شکست دادم.ولی احساس پیروزی نمی کنم.
اون روزای از دست رفته رو نمی تونم برگردونم.
اون اشتباهات مرتکب شده رو نمی تونم جبران کنم.
اون عشق مرده رو نمی تونم زنده کنم.
اگه لایقش بودی می تونستم باشکوه ترین احساسی رو که متصوری
به پات بریزم.حیف....
پایان یادداشت شماره 61
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط پیشی جون
|