124
.( درد تو آنقدر عميق است که ته چشم گير کرده ....
و اگر گريه بکنی يا اشک از پشت چشمت در ميايد يا اصلا اشک در نميايد
!...)بعد دوباره می گفتم تو احمقی چرا زودتر شر خودت را نمی کنی ؟
منتظر چه هستی ... هنوز چه توقعی داری ؟ مگر بغلی شراب توی پستوی
اطاقت نيست ؟... يک جرعه بنوش و دبروکه رفتی !.. احمق
...تو احمقی ... من با هوا حرف می زدم !..افکاريکه برايم ميامد بهم مربوط نبود
.آنچه که در تاريکی شبها گم شده است ، يک حرکت مافوق بشر مرگ بود
.ب و ف ک و ر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط پیشی صورتی

