تبليغاتX
گربه سگ

گربه سگ

می برم،می بازم

پنجاه و دو،هفتاد و پنج،یازده،سی و هفت،چهار

بسیت و شش،نود،هشتاد و پنج،لوبیا،دوازده

شصت و نه،هشت،پنجاه و شش،بیست و نه

پنج،هفتاد و هشت،چهل و دو،لوبیا،بیست و یک

و....

دکتر را گول زدم برایم قرص نوشت.

وای که آن یکی دکتر گفت تا شش ماه قرص نخور.

یک نگاه به خودم می اندازم یک نگاه به قرص ها.

بازی می کنم،بازی می کنم،با خودم بازی می کنم....

از خودم می برم،از خودم می بازم.

هجده،پنجاه و پنج،بیست و چهار،شصت و نه و....

قرص ها را نگاه می کنم.کتاب هزار صفحه ای را ورق می زنم.

کتاب هزار صفحه ای را ورق می زنم.قرص ها را نگاه می کنم.

حالم خوب است.می خواهم خوب بمانم.می شود خوب بمانم؟

بیست،لوبیا،هفتاد و چهار،و....

این قرص ها را بخور یک عمر راحت باش.

این قرص ها را بخور چاق شو،حالت تهوع بگیر

این قرص ها را بخور جراحی نشو

این قرص ها را بخور فلبیت بگیر.

چرا یادم رفت به دکتر بگویم چه مرگم بوده؟

چرا یادم رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این قرص ها را نمی خورم.

بازی می کنم ،از خودم می برم،از خودم می بازم.

پایان یادداشت شماره63

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:9  توسط گربه  | 

روزی که تو نباشی.....

بهم می گی خداحافظ.زیر لب می گم خداحافظ!توی دلم می گم

کاش دیگه برنگرده!

اون روزی رو می خوام که تو دیگه نباشی.توی این دنیا نباشی.

روزی که واست گریه کنن.روزی که من بخندم به گریه هاشون.

روزی که نباشی تا دوست داشته باشی

نباشی که عصبانی باشی

نباشی که اون فداکاری های مسخره رو انجام بدی

نباشی که تلفن بزنی،نباشی که تلفن جواب بدی

نباشی که نگران باشی

نباشی تا کسی رو دکتر ببری

نباشی که نفس بکشی.....

من می خوام نباشی.

من برات سیاه نمی پوشم.من سرخاکت نمی یام.

من فراموشت می کنم.من کس دیگری رو دوست خواهم داشت.

من خوشبخت می شم.و تو نیستی....

همه تو رو فراموش می کنن.دیر یا زود همه تو رو فراموش می کنن.

تو خاطره می شی.یه خاطره فراموش شده....

پایان یادداشت شماره62

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:18  توسط گربه  | 

دشمن مهربون!

چه روزای خوبی می تونست باشه اون روزا که تو با حماقتهای

خودت همه چی و به گند کشیدی!

رفتی کنار دشمنای من و مجبورم کردی با تو هم بجنگم.

هنوز هم نفهمیدی چی رو از دست دادی!

و می ترسم هرگز هم نفهمی!!!

اصرا رداری توی مرداب حماقت خودت دست و پا بزنی.

من با همه جنگیدم.با هر کسی که رو به روی من بود.

من تو رو رو به روی خودم دیدم.من تو رو کنار دشمن ها دیدم.

من تو رو دشمن خودم می دونم.

من همه رو شکست دادم.ولی احساس پیروزی نمی کنم.

اون روزای از دست رفته رو نمی تونم برگردونم.

اون اشتباهات مرتکب شده رو نمی تونم جبران کنم.

اون عشق مرده رو نمی تونم زنده کنم.

اگه لایقش بودی می تونستم باشکوه ترین احساسی رو که متصوری

به پات بریزم.حیف....

پایان یادداشت شماره 61

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط گربه  | 

تا روزی که مرگ ما را از هم جدا کند.......

همین طور جمله ها را پی در پی تکرار می کند.و من سکوت کرده ام.

و او همین طور تکرار می کند.وقتی این جملات به مقدار مورد نظرش رسید

ساکت می شود و می خواهد جواب مرا بشنود.یک بله ساده کفایت می کند.

حالا اگر یک با اجازه بزرگتر ها هم اولش باشد خوب است.

ولی او با جوابی قاطع تر از این روبه رو می شود.

به تعداد سکوتهایی که کرده ام بله می گویم.

بعد از آن سکوتی سنگین فظا را پر می کند.نه شادی،نه دست و نه هیچ چیز دیگر!

چه اهمیتی دارد؟کسی برایم خوشحالی کند یا نه؟من خودم شادم.

و این برایم بس است.

سردفتر عقدنامه را دودستی طرف من می گیرد.و من آن لحظه حسم این بود که

سند منگوله دار ملکی را دریافت می کنم!

شاید به همین خاطر است که این همه نسبت به تو احساس مالکیت دارم!

اینها چیست که من می گویم؟می خواستم چیزهای دیگری بگویم.

خیلی مهمتر از مرور این خاطرات.دفتر خاطراتم هنوز هم سفید سفید مانده.

نمی دانم کی قرار است چیزی در آن بنویسم.شاید هرگز!

شاید هم برای این نمی نویسم که نمی خواهم مخاطبم در و دیوار و ورق های

سفید باشد.من می خواهم بدانم که آیا حرفهای من با خرد مغایرت دارد؟

فقط می توانم بگویم : عشق یک انسان به انسانی دیگر هم می تواند زیبا باشد.

چرا یاد نمی گیریم انسانی رفتار کنیم؟

پایان یادداشت شماره60

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:29  توسط گربه  | 

 

مروری از تو؛از من

چقدر با تو خاطره های بد دارم!

همه خاطره های من با تو بد هستند!

همه اولین های بد!!!

همه بدی هایی که با گذشت زمان زدوده نخواهد شد.

در تمام این خاطرات بد جای پای آن موش های کثیف

به وضوح دیده می شود.

شاید یاد نگرفته ام با گذشته زندگی نکنم

شاید یادنگرفته ام از آینده به وقوع نپیوسته نهراسم.

شاید یاد نگرفته ام چگونه اکنون را زندگی کنم.

و خیلی چیزها را شاید یاد نگرفته ام.

مثل اینکه نباید اشتباهات تورا با اشتباهات بزرگتر پاسخ می گفتم.

گاهی براستی دلیلی برای جدال با تو نمی یابم.

این روزها چندان نیز به دنبال دلیلی برای اعمال خود نیستم.

این روزها مثل حباب شده ام!!!!!

پایان یادداشت شماره 59

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:43  توسط گربه  |